|
مرد فرانسوي به همراه راهنمايي عرب از بيابان مي گذشت.
روزي نبود كه مرد عرب بر روي شنهاي داغ زانو نزند و با خدايش راز و نياز نكند. سرانجام يك روز عصر مرد كافر از مرد عرب پرسيد:"از كجا مي داني كه خدايي هست؟"
راهنما لحظه اي به او كه نيشخند تمسخرآميزي بر لب داشت نگاه كرد و بعد پاسخ داد:
"از كجا مي دانم كه خدايي هست؟...از كجا فهميدم كه ديشب نه آدم...بلكه شتري از اينجا عبور كرده است؟مگر از روي ردپاي باقي مانده در شن ها نبود؟"
و با اشاره به خورشيدي كه آخرين انوارش را از دامن افق جمع ميكرد در ادامه گفت:
"اين ردپا مال انسان نيست........!"

اقتباس
**هیوا** |