|
سلاوووم دوستان خواهران و برادران گرامی
بعد از خیلی فسفر سوزوندن و تفکر و استفعال و از این حرفا به این نتیجه رسیدم که(خیلی زود رسیدم عجیبه!) بهتره خودم دس به کار بشم و یه ایده از خودم بدم اون سرش ناپیدا!!از اینجا( ... تا اینجا..)
میخوام از این به بعد بعد از هر متنی که عاشقانه عارفانه صادقانه مذهبانه و این جوریا باشه یک خاطره از خودم ول بدم که مسخره ترین خاطرات دنیاس!! امروز چندمه؟مهم نیست..معمولا اخه واسه من مهم نیست که امروز چندمه بالاخره یه روزی از روزای خداس به قول پارازیت خانوم یه روزی مثه پارازیت..
راستی نظرتون راجبه عنوان جدید وبلاگ چیه؟از سهراب سپهری جونمه خیلی ع ج ی ب و غ ر ی ب ه!!
امروز داشتم میرفتم یه کلاس از اینایی که والدین به زور میفرستن(و وللوالدین احسانا یادتون نره آفرین! )
مثلا کلاس زبان بعد سر پیچ یه ماشین پیکانی بود و از این تاکسی ها اومد از کوچه ممنوع بیرون و روبه رو ماشین ما توقفید و حالا ما هم قصد داشتیم بپیچیم تو کوچه که شیر تو شیر شد.هی بوق میزد مردم هم بوق میزدن بابام هم بوق میزد خلاصه کنسرت سنفونیک جالبی بود بارون هم میبارید مثه دوش آب جاتون خالی فضا کامپیلیتلی احساسی بود قلب از حلقم زد بیرون!! 
یارو پیاده شد اومد جلو با یه لهجه ضایعی گفت:هوی آقا برو عقب میخوام رد شم...
گفتم:بفرما از رو سر ما رد شو داووش! 
دوباره گفت:هوی برو عقب!!
بابام غرید:ممنوع اومدی چیزی هم میگی برو عقب مردم الافن مگه؟
صداش رفت بالا:میگم برو عقب
حالا شما تصور کنید سر خیابونه اصلی بود یعنی پشت سر ما به قاعده یه میدونی ماشین و بنی بشر معطل بودن آقا توقع داشت ملت همه دست جمعی برن عقب از رو فرش قرمز رد شه!!
بابام گفت:تو پشتت خالیه بزن عقب ممنوعه
یهو نفهمیدیم چی شد یارو مثل این فیلما دراکولایی چشاش قرمز شد داد زد:حالا واسه من نمیری عقب؟!!(همه نوع این جمله رو شنیده بودیم به جووز ایطور!!)
بعد رفت سمت ماشین درب و داغونش خم شد از زیر ماشین یه چاقو قائده ساتور اصغر قاتل کشید بیرون یه نعره کشید چارستون خیابون لرزید:میگم برو....عقب...........................!!(انعکاس صدا..قب...ب..!)  
یهو ۴-۵ تا پسر که با جوجه تیغی ها نسبتی داشتن مثه کماندو ها ریختن وسط:آااای دعوا دعوا!! 
گروه کری بودن اون وسط وقت گیر اورده بودن!!یکیشونم که فکر کنم مشکل روانی داشت دیوونه خونه ی ساسی مانکنو میخوند!! 
بعد یه زنه چادری نمیدونم از کجا اومد پرید جلو مرده میزد یکی تو صورت خودش یکی تو صورت مرده:آی ممد حیا کن این کارا چیه!!مادر تو آخر دقم میدی به خدا عاقت میکنم!! (املاش درسته؟!)
حالا بگو این وسط به ما چه تو عاقش میکنی یا نه این دیوونه رو کسی نبود جم کنه!!
اونجا بود که رگ غیرتم باد کرد داد زدم:مرتیکه دیووووونه از کجا فرار کردی؟  
زنه اومد با التماس گفت:آقا تو رو خدا بزن عقب این پسرم ناراحتی داره!!
بابامم نه گذاشت نه برداشت:بزنم ماشینمو داغون کنم به خاطره پسره دیوونت؟!!
خلاصه زنه اون دیوونه رو برد عقب و ماجرا ها بود و من که داشتم شهادتینم رو میخوندم آخه لامصب چاقو که نبود(مراجعه شود به توصیف قبلی!) زنه میگفت:پسرم یه ذره ناراحتی اعصاب داره! (فداش شم یه ذره!! )
من نمیدونم آخه اینجور آدما چرا پا میشن میان تو خیابون؟اونم راننده تاکسی!!!!!!!!!!!!!
راستی شما هیچکدوم از داستانای پائولو کوئیلو رو خوندین؟واقعا جالبن یه جورایی درسای خوبی به آدم میدن و اعتقاده آدمو محکم میکنن مخصوصا داستاناییش مثه کیمیاگر یا کوه پنجم و ...
منم الان فعلا تو جو اونام!!
یه عکسیم تو ادامه مطلب گذاشتم از وبلاگ یکی از دوستانه!!پارازیت جون

ادامه مطلب |