تبليغاتX
بگذاریم که غریزه پی بازی برود
بگذاریم که غریزه پی بازی برود

مرا کسي نساخت.خدا ساخت,نه آن چنان که کسي ميخواست,که من کسي نداشتم


محرم

هیوا:

خیلی احمقانه است که به روزگارم بگم پر هیجان..وقتی که نیست نباید به انتظار یه معجزه باشم.به قول سانی من فقط یه معجزه میخوام!!

خوب..اول این ایام رو تسلیت میگم.البته این ایام تنها روزایی هستن که کمی منو جو مذهبی بودن میگیره.چون واقعا مراسمشو دوست دارم و امام حسین برای من یه اسطوره است و هر سالی میرم جلوترین قسمت وایمیسم تا مردم رو ببینم و این بچه های کوچولویی که سینه میزنن و میگن یا حسین در حالی که شاید اصلا اونو نشناسن

فقط سیل جمعیته که اونا رو به جنبش وامیداره و یه حالت خاصی بهشون دست میده.شخصا اینطورم و نمیدونم نمیخوام خیلی حرفای مذهبی بزنم ولی واقعا اون شبایی که مراسمه و صدای سینه زنی میاد من یه حال دیگه ای پیدا میکنم و ترجیح میدادم منم میتونستم برم بینشون...

محرممحرممحرممحرم

 

 

 

2009/1/7 |

هيچكس

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .
alone at the piano
 

**هیوا**

2008/11/25 |

سوره تماشا

به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.

و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز ، زيوري نيست به اندام كلنگ .
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز ، و به افزايش رنگ .
به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت.

و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه.

زير بيدي بوديم.
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم ، گفتم :
چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيدم كه بهم مي گفتند:
سحر ميداند،سحر!

سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم .
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم.

 

 little prayer

**هیوا**

2008/11/19 |

trust in God

مرد فرانسوي به همراه راهنمايي عرب از بيابان مي گذشت.

 روزي نبود كه مرد عرب بر روي شنهاي داغ زانو نزند و با خدايش راز و نياز نكند. سرانجام  يك روز عصر مرد كافر از مرد عرب پرسيد:"از كجا مي داني كه خدايي هست؟"

راهنما لحظه اي به او كه نيشخند تمسخرآميزي بر لب داشت نگاه كرد و بعد پاسخ داد:

"از كجا مي دانم كه خدايي هست؟...از كجا فهميدم كه ديشب نه آدم...بلكه شتري از اينجا عبور كرده است؟مگر از روي ردپاي باقي مانده در شن ها نبود؟"

و با اشاره به خورشيدي كه آخرين انوارش را از دامن افق جمع ميكرد در ادامه گفت:

"اين ردپا مال انسان نيست........!"

 setayesh

اقتباس

 

**هیوا**

2008/11/17 |

روی این آپ خوب بیندیشید.:.اینجا غربت میفروشند.:.

سلام برو بکس گل خودمون.ما هم که یه قرن یه قرن آپ میکنیم ببخشید تورو خدا.بچه ها اگه نتونستیم خبرتون کنیم بدونین که واقعا وقتش نیست اگه اومدین و دیدین خبرتون نکردیم شرمنده اخلاق پهلونیتون!!

من سعی میکنم که دیگه زود به زود تر آپ کنم.میبینین که بازم خونه تکونی کردیم.بگین که نظرتون راجبه این خونه تکونی ها چیه و این قالب قشنگتره یا همون قبلیه که یه شعر هم اون بالا داشت.شخصا" این قالب رو بیشتر میپسندم.

ایندفه با یه آپی اومدم که یکم ما رو به اندیشه واداره.کوتاه ولی پر معنی.از برو بچه ها سایت بیا تو اینجا اگه سر زدنی نظر یادتون نره ها!!

قربون همتون هیوا

**هیوا**

----

هیچکس فکر نکرد

 

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

 

و همه مردم شهر

 

               بانگ برداشته اند

 

                          که چرا سیمان نیست

 

و کسی فکر نکرد 

             که چرا ایمان نیست

 

و زمانی شده است

 

            که به غیر از انسان

 

                        هیچ چیز ارزان نیست.
غربت
 

2008/11/13 |

سلام به شما عزیزای من.:کودک و پروردگار:.

سلام بروبکس..منم هیوا ببخشید یه مدت ما دوتا نبودیم این وبلاگم که انگار نه انگار ول شده واسه خودش..شما ها خوبین؟چقدر دلم براتون تنگ شده بود

حالا هم بعد از یه قرن اومدم با یه آپه قشنگ مثه شماها..تقدیم به شما گل ها...اگه فراموشمون کرده باشین  دلمون میشکنه ها

----------------

الو ... الو... سلام
الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟

فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...

کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

2008/8/26 |

یه سلام+یه متن قشنگ

سلام به همه دوستای گل خودم حالتون خوبه؟ببخشید این چند وقته اصلا اپ نکردم ایشالا تابستون جبران می کنم...چند روز دیگه نوبت امتحانای ترم دومه ایشالا که همه خوب خوب شن واسه ما هم یه دعایی کنید

راستی بچه ها من و هیوا هم مدیر این سایتم هستیم:/www.tpshop.ir/

خوشحال میشم بیانو عضو شیم دور هم باشیم اینجوری دلم واستون تنگ نمیشه


یه متن قشنگه بخو نینش:

هر شب طفل دلم لجوجانه پا بر زمین می کوبد و هر لحظه تو را بهانه می کند. نمی دانم چه جوابش را دهم  که رهایی از دستش بسی دشوار است و من سخت ناتوان.

از که حتی نمی دانم  به کدامین گناه به سرزمین نفرت تبعید شده ام. آرام آرام قصه ی آمدنش را تکرار می کنم  تا دوباره به خواب رود...............

تا به کی فریبش دهم؟ تا به کی دلخوش به آمدنت کنم؟

همین امروز قسم می خورم که فراموشت کنم اما چگونه؟ وقتی باران بید مجنون و سیب سرخ تداعی کنده توست........... نه هنوز از سنگ نشده ام..............

بادکنک بغضم بی اراده می ترکد طفل دلم هراسان از خواب می پرد و دوباره تو را بهانه می کند.

2008/5/11 |

گفت و گوی من با خدا

خدایش با من صحبت کرد ....

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»
«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»
« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»
«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»
« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»
« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»
« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»
« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...
«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»
« همیشه»

2008/2/14 |

خاطره بر دفتر عشق

سلام به همه ی دوستای گلم
از این که این چند وقت نبودیم واقعا شرمنده ام.اخه خیلی گرفتار بودم از همه ی دوستای گلمم که تو این مدت همیشه به ما سر میزدن خیلی خیلی ممنونم به خصوص انجل جونو ساقی جون و عسل نازنین،ابجی بهار و داداش بهنام، رهای عزیزم، سپهر جون که همیشه به ما لطف داشته و فهیمه و رویا و شیوای گل،شیما جون که دلم واسش یه ذره شده،سانیا دوست گلم رضا و ابولفضل جان و سعید مهربون و همه ی اونایی که اگه بخوام اسمشونو ببرم یا عالمه میشه...از همشون تشکر و عذر خواهی می کنم و قول میدم که بیشتر بیایم،


برايت خاطراتی بر روی اين دفتر سفيد نوشتم;

كه هيچ كسی نخواهد توانست اين چنين خاطرات شيرينی را;

برای بار دوم برايت بازگويد.

چرا مرا شكستي؟ چرا؟

اشعاری برايت سرودم;

كه هيچ مجنونی نخواهد توانست مهربانی و مظلومی چهره ات را توصیف كند.

چرا تنهايم گذاشتي؟ چرا؟

چهره ی پاك و معصومت را صد ها بار بر روی ورق های سفيد;

با باقی مانده ی وجودم نگاشتم.

چرا اين چنين كردی با من؟ چرا؟

زيبا ترين ستارگان آسمان را برايت چيدم.

خوش بو ترين گل های سرخ را به پايت ريختم.

چرا اين چنين شد؟ چرا؟

من كه بودم؟

كه هستم؟

به كجا می روم

khatere

2008/1/27 |

!!!Don’t be afraid To Love

Don’t be afraid

To love someone

Totally and completely

Love

Is the most fulfilling

And beautiful feeling in the world

Don’t be afraid that you will get hurt

Or that the other person

Wont love you

There is a risk in

Everything you do

And the rewards

Are never so great

As what love can bring

So let yourself get involved

Completely and honestly

And enjoy the possibility

That what happens

Might be the only real source of happiness!!!


برای گرفتن ترجمه به ادامه ی مطلب بروید


ادامه مطلب

2007/12/6 |

چند تا تیکه عاشقانه

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم! آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت خدا دلش از دست آدما گرفته

 

...............................................................................................................................................

قانون پايستگي عشق: عشق بوجود مي آيد,ولي هرگز از بين نمي رود,بلکه از صورتي به صورتي ديگر و از اشخاصي به اشخاصي ديگر منتقل و تبديل ميشود

 

............................................................................................................................................

مرد دوستي را كشف كرد و عشق اختراع شد. زن عشق را كشف كرد و ازدواج را اختراع كرد! مرد تجارت را كشف كرد و پول را اختراع كرد. زن پول را كشف كرد و « خريد كردن » اختراع شد! از آن به بعد مرد چيزهاي بسياري را كشف و اختراع كرد. ولي زن همچنان مشغول خريد بود
 
..........................................................................................................................................

2007/12/5 |

عاسقانه

اونی که میخواستی تو غبارا گم شد         مرغی شد و پشت حصارا گم شد
اسم تو رو رو بال مرغا نوشت                   رو کنده ی سبز درختا نوشت
یه روز که بارون میومد بهش گفت              یه روز دیگه رو موج دریا نوشت
دریا با موجاش اون رو از خودش روند          مرغ هوا گم شد و اون رو گریوند
اونی که میخواستی تو غبارا گم شد         مرغی شد و پشت حصارا گم شد
باد اومد و تو جنگلها قدم زد                      اسم تو رو از همه جا قلم زد
ببین جدایی چه به روزش آورد                  چه سرنوشتی که براش رقم زد

love

2007/11/30 |

.::ماه عسل::.

*ماه عسل*

منو درگیر خودت کن

تا جهانم زیرو روشه

تا سکوت هر شب من

با هجومت روبرو شه

بی هوا بدون مقصد

سمت طوفان تو میرم

منو درگیر خودت کن

تا که آرامش بگیرم

با خیال تو هنوزم

مثل هرروز و همیشه

هرشب حافظه ی من

پر تصویر تو میشه

با من غریبگی نکن

با من که درگیر توام

چشماتو از من برندار

من مات تصویر توام

تو همین جایی همیشه

باتو شب شکل یه رویاست

آخرین نقطه ی دنیا

تو جهان من همین جاست

تو همین جایی و هر روز

من به تنهایی دچارم

منو نزدیک خودم کن

تا تورو یادم بیارم

..................
سلام به همه بچه های وبلاگ من یه مدت نبودم (هیوا) حالا اومدم آپ کردم یادی از ما میکردین بد نبودحالا از شوخی گذشته همگی خوب هستین هو؟

2007/11/30 |

سلام یه داستان غمگین قشنگه حتما بخونین

 

پسرک به دخترک گفت  اگه یه روز به قلبی احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام و قلبم رو با تمام وجود بهت تقدیم می کنم.

دخترک لبخندی زد و گفت ممنون. تا یه روز اتفاق افتاد٬ حال دخترک بد شد ....نیاز فوری به قلب داشت ..

از پسرک خبری نبود

دخترک با خودش میگفت: میدونی که من هیچ وقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی....

ولی این بود اون حرفاتحتی ملاقاتم هم نیومدی....

شاید من دیگه هیچ وقت زنده نمونم ....آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید .....

 چشمانش را باز کرد٬ دکتر بالای سرش بود.

به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباش عملتون با موفقیت انجام شد. شما باید استراحت کنید

.در ضمن این نامه برایه شماست...!

دختر نامه را بر داشت اثری از اسم رویه پاکت نامه نبود نامه را باز کرد ودرون آن چنین نوشته بود:  ....

سلام عزیزم!!الان که این نامه را میخوانی من در قلب تو زنده ام. از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم

اگه بیام هرگز نمیذاری قلبمو  بهت بدم .پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم  امیدوارم عملت موفقیت آمیز بوده باشه

دخترک نمیتونست باور کنه ٬اون این کار و کرده بود.آری اون قلبشو به دخترک داده بود.

آرام آرام اسم پسر رو صدا زد و قطره های اشک رویه صورتش سرازیر شد.....و به خودش گفت چرا حرفش را باور نکردم

 

2007/11/20 |

سلام

سلام سلام من آپ کردم هر کی میخواد بدو و بیاد

___@@@@@@_____________
___@@@@@@_____________
___@@@@@@_____________
___@@@@@@_____________
___@@@@@@_____________
___@@@@@@@@@@@@@@_____
___@@@@@@@@@@@@@@_____

______________________
______@@@@@@@@@_______
__@@@@@_______@@@@@___
_@@@@@_________@@@@@__
_@@@@@_________@@@@@__
_@@@@@_________@@@@@__
__@@@@@_______@@@@@___
______@@@@@@@@@_______
_____
_________________
__@@@@___________@@@@_
___@@@@_________@@@@__
____@@@@_______@@@@___
_____@@@@_____@@@@____
______@@@@___@@@@_____
_______@@@@@@@@@______
________@@@@@@@@______
______________________
_______@@@@@@@@@______
_______@@@@@@@@@______
_______@@@@___________
_______@@@@___________
_______@@@@@@@@@______
_______@@@@@@@@@______
_______@@@@___________
_______@@@@___________
_______@@@@@@@@@______
_______@@@@@@@@@______

 

 می خوام که بارون و بیارم تو شبات
حوصله کن
می خوام قشنگ بشن تموم قصه هات
حوصله کن
می خوام که نقاشی کنم رو دیوار قلبتو
ویرون کنم نقش تموم غصه هات
حوصله کن
بزار تا با هم حس کنیم عاشقی رو تو لحظه ها
می خوام که دنیامو بزارم زیر پات
حوصله کن
می دونم به وسعت یه آسمونی خوب منم زمین
ما یه دنیایی داریم با همدیگه
حوصله کن
می خوام ستاره ها همه واسه نگات صف بکشن
دل به تمنای نگات پر بزنه
حوصله کن
می خوام که دنیا روبا هم رنگ آسمون کنیم
از پیشم نرو ، ببین واست خیسه چشام
حوصله کن
پیشم از هر چی دلت خواست گله کن
حوصله کن 

2007/11/11 |

بی بهانهنمی دونم از چی باید بنویسم.از دلتنگیهام یا از این که این روزا چقدر بهانه گیر شدم....دلم لک زده واسه روزایی که کنارم بودی و بیاعتنا ازت گذشتم............

دم ساحل و ..عشق

 

***********************************************************

خدایا به هر که دوست داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است.....

ناراحت بودن براي آنچه نداريد نابود کردن چيزهايي است که داريد

هدف یعنی بر انگیختن تمام توان های درونی انسان.

بـدانيـم کـه : بهتر است نقشه هاي خود را با مداد تصورات خود بکشيم و آنگاه پاک کن را به دستان پرقدرت خـداونـد بسپاريم .

***********************************************************

من از ميان واژه هاي زلال دوستي را برگزيده ام آنجا که برف هاي تنهايي آب مي شوند در صداي تابستاني يک دوست
......................

تقصير دلم چيست اگر روي تو زيبا ست حاجت به بيان نيست كه از روي تو پيدا ست من تشنه ي يك لحظه تماشاي تو هستم افسوس كه يك لحظه تماشاي تو روياست


کاش قلبم درد تنهايي نداشت سينه ام هرگز پريشاني نداشت کاش برگهاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت کاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني

********************************************************************

 

2007/11/7 |

دل:.

همه شب بر آستانت بنشينم به گدائي به خدا كه اين گدائي ندهم به پادشاهي

 

از شبنم عشق خاك آدم گل شد** شوري برخاست فتنه اي حاصل شد

سر رشته عشق بر رگ روح زدن **يك قطره از آن چكيد و نامش دل شد

 

مرا عجز و تو را بيداد دادند      به هر كس هر چه بايد دادند

برهمن را وفا تعليم دادند          صنم را بي وفايي ياد دادند

گران كردند گوش گل پس آنكه    به بلبل فرصت فرياد دادند

 

زندگي جز قماري بيش نيست ***شادي و غم هر دو را خود ساختيم

گر به شادي بگذرد ما برده ايم*** گر شود طي دوره غم باختيم

 

به يادت داغ بر دل مي نشانم       ز ديده خون به دامن مي فشانم

چون ني گر نالم از سوزه جدائي   نيستان را به آتش مي كشانم

***

حالگیری یعنی ... نظر ندادن پس نظر بدین

2007/10/30 |

نمی دونم وبلاگمون چطوریه؟
شاید قبل از این ماه خیلی بد بود ولی بعدش ما خیلی سعی کردیم که خوب باشه.
اگه شما هم به ما بگین خیلی بهتر میشه.اگه تابشتون بیاد خیلی راحت می تونیم آپ کنیم ولی فعلا گرفتاری ها زیاده.

lavely

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

 

2007/10/20 |

شبی...

شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني

 

                                        ترا با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا کردم

 

                                                     تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت

 

دعا کردم ..دعا کردم ..دعا کردم

 

                                    پس از يک جستجوي نقره اي

 

                                                                            در کوچه هاي آبي احساس

 

تو را از بين گل هايي که در تنهايي ام روييد ، با حسرت جدا کردم

 

                                            و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي

 

                                                                دلم حيران و سرگردان دنيايي است رويايي

 

و تو تنها براي ديدن زيبايي آن ، مرا در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردي

 

                                                    همين بود آخرين حرفت

 

                                                                           و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

 

حريم چشم هايم را به روي اشکي از جنس غروب

 

                                                   ساکت و نارنجي وا کردم

 

                                                                                    نمي دانم چرا رفتي

 

نمي دانم چرا ؛ شايد خطا کردم

 

                                 و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي

 

                                                                           نمي دانم کجا ؛ تا کي ؛ براي چه

 

ولي رفتي و بعد از رفتنت

 

                                    باران چه معصومانه مي باريد

 

                                                          و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت

 

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد

 

                                           و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره

 

                                                                                 با مهرباني دانه بر ميداشت

 

تمام بالهايش غرق اندوه غربت شد

 

                                  و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايش خيس باران بود

 

                                                            و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو

 

تمام هستي ام از دست خواهد رفت

 

                                     کسي حس کرد من بي تو

 

                                                                    هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

 

و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد

 

                                      کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

 

                                           و من با آنکه ميدانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد

 

هنوز آشفته ي چشمان زيباي تو ام

 

                               برگرد ! ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

 

 

                                                        و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

 

کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :

 

                                       تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو

 

                                                                     در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

 

و من در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد

 

                                             کنار انتظاري که بدون پاسخ و سرد است

 

                                                                 و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل

 

ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر

 

                                                    نمي دانم چرا ؟

 

                                                                   شايد به رسم و عادت پروانه گي مان باز

 

براي شاد و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت

 

                                             دعا کردم دعا کردم دعا کردم ....!!!

 

2007/10/20 |

عشق یعنی...

عشق کور می کنه.تو این دوره زمونه کی به عشق نگاه میکنه؟

.........

 

2007/10/20 |

عشقی

عشقولی

عکس 1

عکس 2

 

2007/10/18 |

عشق من

لاو

2007/10/18 |

2007/10/15 |

 

 


ادامه مطلب

2007/10/11 |

عشق

love2 
ادامه مطلب

2007/10/11 |

ای ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  چه دلتنگ و چه دلگیری تو ای عشق نه می مانی نه میمیری تو ای عشق  
  صفای صحبتت هر روز تازست اگر چه خسته و پیری تو ای عشق  

 

عمر سوزان توام این گونه خاموشم مکن

از کنارت رفته ام اما فراموشم نکن  

 

کاش میگفتی چیست؟    آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

 

 

دوست ندارم ولی همیشه در فکرو خیالت هستم

 
  دوست ندارم ولی به خاطر تو بیشتر اوقات اشک میریزم  
  نه من دوستت دارم     اما در آتش دوستی دلت میسوزم و رنج میبرم  
  و به زبان حال میگویم دوستت ندارم در حالی که تمام آزادی وجودم به حرفم میخندد و مسخره ام میکند  

 

دوستان به خدا بی وفایی نکنید

با دل شکسته جدایی نکنید  
  یا وفا کنید تا آخر عمر یا از اول آشنایی نکنید  

 

زندگی سه چیز است

 
  اشکی که می خشکد لبخندی که محو می شود و یادی که در عالم فراموشی می ماند  

 

زندگی شهد گلی ست که زنبور زمان می مکدش آنچه میماند عسل خاطره هاست

 

  چه خوش آن روز که در صفحه شطرنج دلت شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم  

  عاشق همیشه تنهاست         من از مجاورت یک درخت می آیم  
  که روی پوست آن دستهای ساده غربت اثر گذاشته بود  
  به یادگار نوشتم خطی از دلتنگی  

  دل شبگرد و دریایی نداری تو حتی چشم رویایی نداری  
  برو هم درد غربت شو که دیگر غریبه در دلم جایی نداری  

  خداوندا مرا بی یار مگذار شبم بی مه کن اما تار مگذار  
  بگیر از من فروغ دیده ام را ولی در حسرت دیدار مگذار  

 

گر او بد ما به خلق گويد

ما سينه از او نمي شكافيم  
  ما خوبي او به خلق گوييم تا هر دو دروغ گفته باشيم  

 

زندگي حسرت گذشته هاست

زندگي گل سرخي است به نام عشق  
  زندگي آئينه شكسته اي ست يه نام قلب زندگي طوفان سهمگيني ست به نام  

 

کهکشان اسم رمزمون بود   اما همیشه اونو فراموش میکردی

 
  وقتی کهکشان به این عظیمت تو خاطرت نمیمونه  
  چطور انتظار داری باور کنم منو از یاد نمی بری  

  ای کاش نوشته دلها خواندنی بود  
  کاش دل آدما شیشه ای بود و حرفهای دلشون رو می شد دید  

 

شبی از پشت تنهایی و نمناک بارون تو را با لحجه گلهای نیلوفر صدا کردم

 
  تمام شب رو برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم  
  پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس  
  تو را از بین گلهایی که در تنهائیم رویید با حسرت جدا کردم  
  و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و  
    سر گردان چشمانی است رویای و من تنها برای دیدن زیبای آن چشم  
  تو را در دشتی از تنهایی حسرت رها کردم  
  همین بود آخرین حرفاتو من بعد از عبور تلخ و غمگین حریم چشمهایم  
  را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت ونارنجی واکردم نمیدانم چرا رفتی ؟  
  نمیدانم چرا شاید خطا کردم ولی رفتیو بعد از رفتنت  
  رسم نوازش در نمای خاکستری گم شد و   
  گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت  
 

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شده بعد از رفتن تو

 
  آسمان چشمهایم خیس بارون بود و بعد از رفتنت  
  انگار کسی حس کرد  من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت  
  کسی حس کردو من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد و  
  بعد از رفتنت دریچه بغضی کرد  
  کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و  
  ما با آن که میدانم تو هرگز یاد من را با امور خود نخواهی برد  
  هنوز آشفته چشمان توام  
  برگرد ببین که سرنوشت در انتظار من چه خواهد شد و  
  بعد از این همه طوفان و وهمو پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره  
  آرام و زیبا گفت تو هم در پاسخ این بیوفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب  
  خطا کردم و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید  
  کنار انتظاری که بودن پاسخ سرد است و من در اوج پاییزی ترین  
  ویرانه یک دل میانه غصه از جنس بغز کوچک یک ابر نمیدانم چرا ؟  
  شاید به رسم عادت پروانگی نمان  
  باز برای شادی خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم  

 

اگه از عشق میشه قصه نوشت میشه از عشق تو گفت

 
  میشه از ستاره های چشم تو    مغرب نو    مشرق نو      برپا کرد  
  میشه از برق نگاهت خورشید و خاکستر کرد  
  میشه از گندمای سر زلفت یه عالمه شعر نوشت  
  آره ! از عشق تو دیوونگی هم عالمی داره  
  میشه از عشق تو مرد و از دست همه راحت شد  
  آره ! از عشق تو دیوونگی هم عالمی داره  
  اگه از عشق میشه قصه نوشت میشه از عشق تو گفت ...  

  یک شب بارونی بسه برای از نو تر شده  
  یک گل شمعدونی بسه برای عاشق تر شدن  

2007/10/7 |

می خوام از دوست داشتن بگم!!

مي خوام از دوست داشتن بگم


از دوست داشتن تو و خودم بگم


دوست داشتن براي من يه واژه بود


مثل موج تو دريا سرگردون بود


به وقت تنهايي سراغش ميرفتم


وقت خوشي فراموشش مي كردم


تو روزاي ابري


پشت پنجره واسي آدم برفي بيچاره


 دل مي سوزندم


چون خودمو مثل اون تو حصار مي ديدم


وقت بهار


دنبالت مي گشتم


دنبال اداي دوست داشتن گلها


زير بارون مي رقصيدم


اما هيچي ازش نمي فهميدم


اما با اومدن تو


همه چيز عوض شد


رنگ گلها


خواب زندگي


رنگ ديگي شد


دفتر مشقم هر شب با اسم تو پر شد


رنگ نقاشيام رنگ چشماي تو شد


شبا تو خواب روياي من


نوازش دستهاي گرم تو شد


تو خواب و بيداري


تو زندگي و رويا


فقط يه آرزوي كوچيك دارم


يه آرزوي كوچيك و محال دارم

2007/10/7 |

هرگز فراموش نمی کنم سخنانی را که از چشمان تو شنیدم

می گویند چشمها هرگز دروغ نمی گویند

اما من شیرین ترین دروغ ها را از چشمان تو شنیدم

آن هنگام که می گفتند:دوستت دارم...............

**********************************

 

غروب عاشقان رنگش طلاییست

اگرچه اخرش مرگ و جداییست

مگر جان بر لب آمد ز جدایی

بسوی من نمی آیی کجایی

بکن با نامه ات گاهی مرا شاد

بکن با خطت دلم را از غم آزاد

**********************************************************

 

مناسب ترین کلمه:خداوند

زیباترین کلمه:عشق

پر احساس ترین کلمه:محبت

پر معنا ترین کلمه:نگاه

عالی ترین کلمه:دوستی

تلخ ترین کلمه:جدایی

دردناک ترین کلمه:خیانت

بد ترین کلمه:تمسخر

*****************

 

2007/10/7 |

عشق یعنی...

 

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده با چشمان تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی درجهان رسوا شدن

عشق یعنی سست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن با ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

**************

عشق یعنی...!

عشق یعنی انتظار و انتظار

عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراغش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی با پرستو پر زدن

عشق یعنی آب بر آذر زدن

**************

2007/10/7 |

گریه

گریه و غم

2007/10/5 |

دوستت دارم

مرا صدبار از خود برانی   دوستت دارم

به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم

چه سود از مهر ورزیدن

                                       چه حاصل از وفا کردن

مرا لایق بدانی یا ندانی          دوستت دارم

2007/10/5 |

قلب من

2007/10/3 |

love

2007/10/3 |

عشق

عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک

                      عشق گاهی رویش برگ است در خاک

عشق گاهی گریه ی ابر بهار

                     عشق گاهی طعنه بر سرو است در اغوش دار

عشق گاهی یک تلنگر بر زلال تنگ نور

                           پیچو تاب ماهی اندیشه در زرفای نور

 عشق گاهی می رود اهسته تا عمق نگاه

                                      همنشین خلوت غمگین اه

عشق گاهی غرقه ی خورشید در اندوه تاک

                      عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی

رمز هوشیاری در مستی می

                            عشق گاهی ابییه نیلوفریست

قلک اندیشه ی سبز خیال کودکیست

                  عشق گاهی شرم خورشید است در قاب غروب

روزه ای با قصد غربت ذکر بر لب پایکوب

                       عشق گاهی هق هق ارام اما بی صدا

اشک ریز ذکر محبوب است در پیش خدا

2007/10/3 |

عشقولانه

2007/10/3 |

رنگین کمان

روزی که عاشق شد دنیا برایش طلایی بود.وقتی که با تمام سختی ها و مشکلاتی که داشتتونست یه جوری مخارج سنگین عروسی رو جور کنه دنیا برایش نقرهای شده بود. بچه ی اول که به دنیا اومد دنیا برایش به رنگ نارنجی در اومد.با تولد بچه ی دوم دنیا برایش ابی شد درست درست هم رنگ چشمان دختر کوچکش. با ورود بچه ها به دانشگاه دنیا برایش بنفش شده بود.ازدواج بچه ها به زندگی اون رنگ کبود زدو لحظه های خستگی و پیری رو در کنار همسرش به رنگ خاکستری ارامی میدید.وقتی همسرش مرد دنیا برایش سیاه شده بود.دیگه همه ی رنگارو دیده بود و نمیخواست بدون همسرش زندگی کنه ...اما وقتی اولین نوه اش به دنیا اومد دنیا دوباره برایش طلایی شد نوه اش درست شبیه به همسرش بود

2007/10/3 |

جیرجیرک به خزسه گفت:دوستت دارم!

اما خزسه گفت:الان نوبت خواب زمستونیمه.بذار بیدار بشم حرف میزنیم...

خرسه رفت خوابید.اما نمی دونست که عمر جیرجیرک فقط سه روزه.

roca  ashkam 

اين دفعه اگه داشت بارون ميومد، از زيرش فرار نكن، برو زير بارون ببين چند تا از دونه‌هاي بارون رو مي‌توني بگيري، اندازه قطره‌هايي از بارون كه تونستي بگيري، دوستم داري، اندازه قطراتي كه نتونستي بگيري دوستت دارم

 

................!

2007/10/3 |

عاشقی

از تو می خوانم و بی تو                            ashk

من ز چه کسی بخوانم

کاش تو هم این را بدانی

بی قراره بی قرارم

..........................................................

تا حالا عاشق شدی؟

من که نشدم...

                               خیلی دلم می خواد بدونم چه دنیایی داره!

2007/10/3 |

غم پشت ماه

2007/9/30 |



بعد از ظهرهای خیابان ،شیطنتهای دخترانه، دوست پسرهای یک لا قبا ، شعرهای شاملو، پارکهای دزدکی، دیرآمدنها ودروغهای سفید.

، گاهی سینمای الکی، گاهی کتابخانه ای جهت تحقیق و همه درامتداد همان هیاهوی 15 سالگی...........!

ما هیوا و ایدا هستیم.شاید 15 ساله و شاید به نظره شما کوچولوتر یا بزرگتر!!اینجا موضوع خاصی نداره.هر چی خواستم مینویسم چه از خودم چه از شما چه از دنیای اطرافم.









عاشقانه و عارفانه
خاطرات یا حرفای متفرقه ام
شعر
تست های روان شناسی

*Bia2Korea*
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد!!!
میخوای تو هم وبلاگ داشته باشی؟
سایت تفریحی bia2inja
شاعرانه های من
قصر یخ زده...سرما نخورین!!
همه برن دانلود...
زیبا ترین نوشته های رمانتیک
" بی نظـيـر تـريـن اهنگها و sms موبایل+free time"
دختر پسرای ایرونی
دانلود بی نظیر ترین برنامه ها
ساقی.من مسلمانم..قبله ام یک گل سرخ..
پیر بابا
گاهی شکستن دل کمتر از آدم کشی نیست
تایماز...گلوله یخ
کلبه ی تنهایی نازنین
برنامه،بازي،علمي و..."
اموزش html
عشق پاک
افتاب مهربانی
"ترنم پاکی (شیوا)"
هیچکس تنهاییم را حس نکرد...
love or hate...
تهروون
ترانه های عاشقانه
منم بگم؟!
ضد دختر و کل کل
حبــــاب سـرگـردان(عباس)
دختر شب...ASAL
شکلات تلخ(رها)
عاشقانه ی رها پاییزان(رها)
دنیای سنگی(حرف های ناگفته ی بهاروبهنام)
خدایا برزخم فرداست چرا امروز میسوزم؟
سرزمين عشق
جوانان پیشرو...(کسری،امین،بهاره،صدف)
عشقو غم دنیا...
cob&KORN&avril lavigne
دنیای عشق
آستانه عشق
دختری که بوس میخواهد
دخترک بارانی
کوچه دلتنگی
"دلشکسته"
یه چشمک واسه تو
خلوتگاه باران
**تالارهای گفتگو عاشقی**
آدم کوکــــــــی
!!پـــارازیـــــــــت!!
پاکی از دست رفته ی من
رویای اسب سفید که دروغ بود تو این دنیای بیرحم
سانی جون دوست جونم
اتاق تنهایی
مانی و زندگی پر ماجرای یک پسر!!
فضیلت زندگی
عشق
کلبه ی تنهایی من(نانسی جون)
ღ♥ღ خط خطــــــی ღ♥ღ(هیلاری جون)
ستاره(خانه.یه وبلاگ گروهی)
دانلود ترانه های جدید-تفریحی
قالب وبلاگ

رای من کجاست؟
تبریک سال نو.این وبلاگ 3 ساله شد!!!
عزیزم ؟ امروز ناهار چی داریم ؟!
من که زده به سرم تو چی؟
محرم
آی ملت!! آی بنی بشر!! آی آدما!!
چومول و یه آدم خوش شانس!!
مثلا خاطره به حساب میاد
××نظرسنجی××
هيچكس

RSS 2.0

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس