|
خوب...مثل اینکه هیچ اتفاق خاصی قرار نیست بیفته و من قراره توی دنیام کفن شم و بپوسم!!خوشبختانه امتحانات که خبر مرگ مرا به ارمغان اورده بودن رفتن پی کارشون.اما نتیجه اش تا یه مدت دیگه دستمه و بدبختانه که نتیجه ی جیگولی هم نبوده و نخواهد بود.
حورا هم بربادرفته رو تموم کرد.چرا آدم بامزه ای مثه رت نباید دور و ور من باشن؟چرا یه آدم (قلاچ)باید دور و ور من باشه؟متوجه این که؟چیزی زیاده تو این ملت آدم قلاچ و اسکل!!
و البته خداوند متعال که نعمتاشو هیچ وقتِ هیچ وقت از من دریغ نمیکنه همیشه به من چیزایی داده که بهشون امیدوار باشم!!چیزایی مثه دوستان خوب که برام از صد تا رت باتلر با ارزش تره و انجمن های الاف بازی برای ادمای الافی مثه من!!اگه قرار بود یه ایده ی فیزیک از خودتون بدین که اون سرش ناپیدا چه ایده ای میدادین؟!!متاسفانه تو سمپاد تنها کارتون اینه که ایده های فیزیکی اون سر ناپیدایی از خودتون بدین!
راستی نظره شما راجبه ناظم جماعت چیه/یعنی ناظم براتون نماد چیه؟!!برای من نماد فرار از پشت بام و جهیدن از روی راه پله ای به راه پله ی بعدی همچون اسپایدرمن یا همون جیمز باند خودم!!
خوب ناظم ما از قضا از اون خوباشه ها!!از اون خیــــــــــلی خوبا که میخوای با دیدنش زمین دهن وا کنه و تو بری توش و دیگه هم نیای بیرون!! و این خانوم خیــــــــــلی خوب ما گوشی یکی از بروبکس رو گرفت!!بیچاره اون دوست من که تو دنیا همین یه اثاثیه رو داشت که جهیزیه اش هم بود از قضا!!
پارازیت ۱ :
این از وبلاگ دوست جونمه که در رابطه با من نوشته میتونید بخونید و بخندید!!از خاطرات دوران کودکیمه که دلم نیومد نذارمش!!
**دوست جونم نوشته:**
هیوا جون کلا تریپ خشنی داشتن یه سری دم در ایستاده بوده بعد یهو یه آقایی میاد بهش می گه:
اقاهه:عزیزم تو منو می شناسی؟
هیوا:من باید بشناسم؟
اقا:من توی تلویزیون هستم واقعا نمی شناسی؟
هیوا:من واقعا باید بشناسم؟
اقا:من حیدری هستم کشتی گیر هستم!
هیوا:آهان بله سلامتون رو به بابام می رسونم!
بعد از چند روز:
هیوا:مامان می تونم فوتبال بازی کنم؟
مامان:بله عزیزم فقط اروم بزن نره خونه بغلی
هیوا:باشه حتما!
بعد هیوا داشته فوتبال بازی می کرده که جای توپ دمپایی اش میفته خونه همسایه!و می خوره تو سر همون آقای حیدری!
و بعد میادش در خونه هیوا اینا
هیوا:بله؟
اقا:عزیزم این دمپایی توئه؟
هیوا:بله متشکرم!
اقا:می خوای بهت ندم که زدیش تو سرم؟
هیوا:نه عزیزم!!!!!!!!!!!!!!!تو که با من دوست بودی!
اینجا هیوا ۶سالشه!
**
خوب تموم شد.امیدوارم لذت برده باشین دوستان!!
پارازیت ۲:
از قضا تولدان دوستان ما بیشترن در بهمن ماه بوده.برای همین فعلا یه کوچمولو تبریک میگم به ویدا جان و مینا جان و جان جان و ..!! که تولدشونه!!
پارازیت ۳:
اگه نشد برای آپ خبر کنم شرمنده اخلاق پهلوونیتون!!والا این دل طاقت نداره با این سرعت جت آسای اینترنت در ملت مدرن ایران زمین سازش کنه!!خودتون خودتونو بخبرین لطفا!!میدم یه کابل از وبلاگ من به شما وصل کنن که شرفیاب شید به مطالب خبری ما!!
پارازیت ۴:
تا حالا تجربه کردین که وقتی دارین آپ میکنین یه گربه روی دستا و کیبوردتون رژه بره؟!من همین الان دارم تجربه میکنم!!فقط بدونین که نزدیکه جیغ بکشم از دسته این عامل مخرب!! 
پارازیت ۵:
چقدر به این ۲ جمله اعتقاد دارین؟
* «تخیل مهمتر از دانش است.علم محدود است اما تخیل دنیا را دربر میگیرد.»
* «دوچیز بیپایان هستند: اول «منظومه شمسی»، دوم «نادانی بشر»، در مورد اول زیاد مطمئن نیستم.»
آلبرت انیشتین
من که خیلی!!میتونم با تخیل پیچیده و بهم ریخته ام حتی مسئله های ریاضی رو هم به نوعی حل کنم!!البته قبلش باید کتاب ریاضی رو قورت داده باشم!!
و خوب اسکل ها و نادان ها که همون اول آپ بررسیشون کردم!!
اینم برای اون دوست عزیزی بود که خاطر خواه آلبرت جونه!!
**بای و موفق باشین دوستان خوب من**
|