|
خدایی ، نام یکی از شعرهای با معنیه فروغه ، فروغ با تمام عصیانش ، باز هم ذات خدایی داره ! عصیانش در برابر خدا نیست ، بلکه در برابر راه رسیدن به خداست ، تقریبا شبیه من

نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از کوچ دردآلود انسانها
باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان
میکشد پارو زنان در کام توفانها
چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه
خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها
وحشت زندان و برق حلقه زنجیر
داستانهایی ز لطف ایزد یکتا
سینه ی سرد زمین و لکه های گور
هر سلامی سایه ی تاریک بدرودی
دستهایی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشید بیمار تب آلودی
جستجویی بی سرانجام و تلاشی گتگ
جاده ای ظلمانی و پایی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای این در بسته
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
می شود یکدم از این قالب جدا باشم ؟
همچو فریادی بپیچم در دل دنیا
چند روزی هم من عاصی خدا باشم !
گر خدا بودم ، خدایا زین خداوندی
کی دگر تنها مرا نامی بدنیا بود
من باین تخت مرصع پشت می کردم
بارگاهم خلوت خاموش دلها بود
گر خدا بودم، خدایا لحظه ای از خویش
میگسستم ، میگسستم ، دور میرفتم
روی ویران جاده های این جهان پیر
بی ردا و بی عصای نور میرفتم
وحشت از من سایه در دلها نمی افکند
عاصیان را وعده ی دوزخ نمی دادم
یا ره باغ ارم کوتاه می کردم
یا در این دنیا بهشتی تازه میزادم
گر خدا بودم دگر این شعله ی عصیان
کی مرا ، تنها سراپای مرا میسوخت
ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
پیشتر میرفت و دنیای مرا میسوخت
مشت هایم ، این دو مشت سخت بی آرام
کی دگر بیهوده بر دیوار ها میخورد
آنچنان میکوفتم بر فرق دنیا ، مشت
تا که هستی در تن دیوار ها میمرد
خانه میکردم میان مردم خاکی
خود به آنها راز خود را باز میخواندم
می نشستم با گروه باده پیمایان
شب میان کوچه ها آواز می خواندم
من رها می کردم این خلق پریشان را
تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند
جرعه ای از باده ی هستی بیاشامند
خویش را با زینت مستی بیارایند
مینهادم گاهگاهی در سرای خویش
گوش بر فریاد خلق بینوای خویش
تا ببینم دردهاشان را دوایی هست ؟
یا چه می خواهند آنها از خدای خویش؟
ای دریغا لحظه ای آمد که لبهایم
سخت خاموشند و بر آنها کلامی نیست
خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور
زانکه دیگر با توام شوق سلامی نیست
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
شب فرو میریزد از روزن به بالینم
آه ، حتی در پس دیوار های عرش
هیچ جز ظلمت نمی بینم ، نمی بینم !
ای خدا ، ای خنده مرموز مرگ آلود
با تو بیگانه ست ، دردا ، ناله های من
من ترا کافر ، ترا منکر ، ترا عاصی
کوری چشم تو ، این شیطان ، خدای من |